X
تبلیغات
بـــاغ‏ ‏رمـــــــــــــان - بباربارون 19
نگاهی سرسری به موهایش انداخت..همینطور هم آراسته و خوش حالت بود ولی به قول خودش برای جذب ِ انظار باید همرنگ جماعت شد..
با دقت و حوصله موهایش را اتو کشید و تافت زد تا حالتش بهم نریزد..از مدل موهای سیخ و زننده خوشش نمی امد..همیشه به همین حالت ِ ساده که چند تار روی پیشانیش افتاده بود بسنده می کرد..
به قول دوستانش فقط جزو آرشیو ِ فشن و مد باشد کافی ست..همین اسم ِ کوفتی برای جلب اعضای گروه بس بود..البته تا حدی!....
کارش که تمام شد دستی به صورتش کشید و نگاهی اجمالی به درون آینه انداخت..پوزخندی محو، بر لبان گوشتی و خوش فرمش نقش بست..به این همه تفاوت پوزخند زد........بین ِ آنیلی که درحال حاضر جلوی آینه ایستاده با آنیل ِ چند دقیقه قبل زمین تا اسمان فاصله بود..در ظاهر همه چیز فرق می کند اما.......
پوفی کشید و نگاهش را از عکس چشمانش درون اینه برداشت..از اتاقش بیرون رفت........صدای مادرش را شنید..مثل همیشه پای تلفن بود و طبق معمول پشت خط مادر نازنین!..
برای انکه بهانه دستش ندهد بی سر و صدا کت اسپرت مشکیش را از روی جا لباسی برداشت....خم شد تا پشت کفشش را بکشد که همان موقع صدای مادرش، از پشت سر نفسش را در سینه حبس کرد..در دل امیدوار بود که یک امروز را سر وقت برسد......
--اوغور بخیر پسرم..کجا شال و کلاه کردی با این عجله؟!..
لبش را از روی حرص گزید .. دستش را از پشت کفشش برداشت و ایستاد..
--آنیل؟!.......
دستش روی دستگیره بود که گفت: همیشه کجا میرم مادر ِ من؟..
-- هنوز حالت کامل خوب نشده باشگاه رفتنت واسه چیه؟..نمی خواد بری بمون خونه استراحت کن..
آنیل با اخم و نگاهی دلسوزانه به مادرش زل زد: به اندازه ی کافی استراحت کردم می دونی که تو فضای بسته طاقت نمیارم و خفه میشم .....و با چشمک بامزه ای ادامه داد: قول میدم تا شب نشده ور ِ دلت باشم....
دستگیره را کشید..گرمی دست مادرش را به روی بازویش احساس کرد.. و همین حرکت، توانش را برای قدم بعدی سست کرد!..
-- وایسا چند لحظه باهات کار دارم..
آنیل به ناچار برگشت..به صورت معصوم مادرش لبخند زد: الهی قربونت برم بذار برگشتم با هم حرف می زنیم کارم گیره به خدا.......
و مچ دستش را بالا اورد و به ساعتش اشاره کرد..
مادرش لبخند زد و بازوی پسرش را کشید دست انیل از روی دستگیره رها شد: بهونه نیار کار همیشه هست هر وقت خواستم دو کلمه درست و حسابی باهات حرف بزنم با یه بهونه ای میدونو خالی کردی!..
آنیل خنده ش گرفته بود..رو به رویش ایستاد و گردنش را خم کرد: این گردن از مو باریکتر شما امر کن نامردم بگم نه، ولی الان یه گُردان آدم چشم براهه من نشستن تو باشگاه.. با اونا چه کنم؟......
مادرش چپ چپ نگاهش کرد و گفت: ای بشکنه این دست که نمک نداره..کارت به جایی رسیده که دوست و رفیقات و به مادرت ترجیح میدی اره؟..برو..برو به کارت برس منم...........
غرغرکنان پشتش را به انیل کرد........دلش گرفت..خندید و به سمت مادرش خیز برداشت و دستش را محکم گرفت..تا مادرش بخواهد ممانعت کند آنیل بوسه ای پشت دستش زد و سرش را بلند کرد..اشک توی چشماش حلقه بست و با محبتی مادرانه دستی بر سر پسرش کشید..
آنیل نگاهش را در چشمان مادرش دوخت و با همان لبخند گفت: فدای چشمای خوشگلت بشم، بارونیشون نکن..آنیلت غلط بکنه بخواد دلتو بشکنه....
مادرش میان اشک، لبخند زد..چین های گوشه ی لبش عمیق شد و نگاهه انیل به اون چین و چروک هایی افتاد که هرکدام گذر عمر ِ پر از درد را بر جان فریاد می زدند!..
-- خدا نکنه پسرم..برو به کارت برس خدا پشت و پناهت باشه مادر، شب که برگشتی با هم حرف می زنیم......
آنیل دستانش را به حالت تسلیم بالای سرش برد و شیطنت وار به مادرش خیره شد: من چاکر شما هم هستم دربــست، فقط بگو از کدوم وری دورت بگــردم؟..
مادرش با همان لبخند از گوشه ی چشم نگاهه تیزی به او انداخت و قبل از انکه لب باز کند و چیزی بگوید آنیل خنده کنان از در بیرون رفت و قبل از اینکه در را کامل ببندد به داخل سرک کشید و گفت: اگه این همه قربون صدقه رو خرج دختر ِ فخری خانم همسایه ی دیوار به دیوارمون کرده بودم تا توی 19 سالگی انقدر واسه م عشوه نیاد الان دو جین نوه دورتو گرفته بود..ولی حالا در عوض دارم خرج شما می کنم تهش چیزی جز اخم و تخم عایدم نمیشه..اینم میذارم پای کم شانسیم!..
و صدای مادرش را در میان خنده هایش شنید: خدا بگم چکارت نکنه پسر برو دیگه..در ضمن تو که نازنین و داری خدا رو شکر کن که نذاشتم عزب بمونی........
لبخند به یکباره روی لبان آنیل سرد شد و به همان سرعت رنگ باخت..و قبل از انکه مادرش متوجهه چیزی شود زیر لب خداحافظی کرد و در را بست!....پله های بالکن را تند و پشت سر هم طی کرد و در دل بر سر خود غر می زد: خودت کردی حالا بکش..خاک تو اون سرت کنن..گاهی حتی یادت میره که نازنین نامزدته.........
سوئیچش را از جیبش بیرون اورد و اینبار کمی بلندتر زیر لب با حرص گفت : چون نیست که بخواد یادم بمونه....و به خودش تشر زد:تو نامزدی به اسم نازنین نداری..هر کی هر چی می خواد بگه..فقط تو مهمی!........
دزدگیر ماشینش را زد و قبل از انکه درش را باز کند صدای حاج آقا از پشت سر میخکوبش کرد: این موقع صبح چی زیر لب پچ پچ می کنی پسر؟.......
آنیل پوف بلندی کشید و چشمانش را لحظه ای بست و زیر لب نالید: لعنت به این شــانس...........
و سعی کرد لبخند بزند و با همان لبخند ِ زورکی برگشت!........
- به به، حاج اقا سحرخیز..مخلصیم...
حاج آقا با نگاهی جستجوگرانه، سرتا پای نوه ش را از نظر گذراند.. نتوانست منکر خوش قد و بالا بودن و جذبه ی مردانه ش بشود و در دل قربان صدقه ش نرود..
ولی با این حال اخم هایش را در هم کشید و با همان صلابت همیشگیش گفت: این چه سر و وضعیه پسر؟..حیا هم خوب چیزیه.....
آنیل که کامل پی به منظور حاج آقا برده بود از این رو سعی کرد خودش را بی توجه نشان دهد..لبه های کتش را گرفت و با همان لبخند ِ دلنشین روی لبانش چرخی زد و دستانش را از هم باز کرد: حال می کنی حاجی نوه ت چه خوش تیپه؟..جون من استایل رو نیگا..لاکردار چی ساخته....
و ضربه ی محکمی به بازوی خودش زد و لبخندش عمق گرفت..اخم های حاج آقا کمی از هم باز شد و لبخندی محو روی لبانش جای گرفت: خیلی خب میدم اختر واسه ت اسپند دود کنه ولی این لباسا در شان خانواده ی مودت نیست.....و به سرش اشاره کرد: این چه مدلشه؟ اصلا تو روت میشه با این سر و شکل پاتو از خونه میذاری بیرون؟.......
انیل لبخند زد و کاملا ریلکس دست به سینه به بدنه ی ماشینش تکیه داد: آره..تا دلت بخواد حاجی......
حاج اقا لبه ی سبیل های پرپشتش را با حرص جوید: حیا کن پسر..شرم کن..لا اله الا الله..............

آنیل دستش را بالا برد و ضربه ای به ساعت مچیش زد: حاجی دیرم شده..اگه خدایی نکرده رئیسم اخراجم کرد اونوقت من بیام یقه ی کیو بچسبم؟..از کار بیکارم کنه میرم تو خیابونا..رفقای ناباب میان سراغم.. از راه به درم می کنن..معتاد میشم..زنمو طلاق میدم..زنم بچه رو میذاره اجرا..یعنی مهریه شو میذاره اجرا.. بعد منه معتاده گِل به سر گرفته از کجا بیارم مهرشو بدم؟.. لااقل بذار برم کار کنم خرج مهریه شو در بیارم..خرج اعتیادمم هست..تازه هنوز بچه رو نگفتم.. مـ............
حاج اقا عصایش را بالا اورد و بلند گفت: بسه پسر سرم رفت..تو غلط می کنی معتاد بشی..بعدشم تو که هنوز زنتو عقد نکردی بخوای طلاقش بدی......و با عصایش ضربه ی ارومی به بازوی آنیل که شانه هایش از زور خنده می لرزیدند زد و جدی گفت: منو سیاه می کنی؟ تو که تو اون باشگاهه خراب شده همه کاره ای رئیست کجا بود؟.......و عصایش را بالا برد و گفت: بزنم با همین عصا.........
آنیل دست هایش را تسلیم وار بالا برد و تند تند گفت: غلط کردن و واسه همین موقع ها گذاشتن دیگه حاجی، جونه اخترت بی خیاله ما شو.......
حاج آقا خیز برداشت سمتش که انیل خنده کنان در ماشینش را باز کرد و نشست..استارت زد و همزمان شیشه ی ماشین را پایین کشید..
رو به حاج آقا که لبخندزنان به عصایش تکیه داده بود گفت: حاجی اسپند یادت نره!.......
حاج آقا خندید و سرش را تکان داد: برو بچه دهن منو وا نکن برو........
آنیل انگشت اشاره ش را به پیشانی زد و گفت: مخلص ِ حاجی..زت زیاد!......
و پایش را روی گاز فشرد و سرایدار در را برایش باز کرد..
انیل با تک بوقی از در بیرون رفت!.......
************************************
پشت ترافیک گیر کرده بود..
شماره ی محمد را گرفت و به محض اینکه تماس برقرار شد گفت: الو.. محمد.. امروز دیرتر می رسم بچه ها رو خودت راه بنداز..
محمد_ بـــَه داش علی خودمون..علیک....باز چی شده که داری از زیر کار در میری؟..
- پشت ترافیکم، خلاص شم یه جا کار دارم تا ظهر علافم..
محمد_ ولی امروز برنامه ی بچه ها عوض میشه خودتم باید باشی..
- بگو برنامه رو تنظیم می کنم میدم دست رسولی بهشون بده فعلا که گیرم.........
محمد_ باشه یه جوری راست و ریستش می کنم خیالت جمع..میگم بیا 3 دونگ این باشگاتو به نامم بزن جون ِ علی لااقل این خرحمالیاش یه جوری باید جبران بشه یا نه؟..
آنیل خنده ش گرفت: وظیفه تو انجام میدی .......
محمد_ بدبخت یه روز اینجا نباشم شاگردات یه لنگ در هوا می مونن نصف تمریناشون زیر نظر خودمه کم هارت و پورت کن!..
آنیل بلندتر خندید و گفت: خیلی خب برو رد کارت فقط یادت نره چی بهت گفتم به رسولی بسپر حواسش باشه منم سعی می کنم تا ظهر خودمو برسونم....یا علی!..
صدای بلند محمد تو گوشی پیچید: وایسا بینم........علیرضا........الو........ ..
- می شنوم......
محمد_ حواست هست؟.......
- محمد الان نمی تونم حرف بزنم بذار واسه بعد..
صدای نفس عمیقش را شنید: خیلی خب..می بینمت!..یاعلی.........
تماس را قطع کرد و بدون انکه چشم از پورشه ی مشکی رنگی که رو به رویش بود بردارد پایش را تا حد نرمالی روی گاز فشرد..
بدون آنکه جلب توجه کند پشت سرش حرکت کرد....
پورشه رو به روی جواهر فروشی ایستاد..آنیل نگاهی به تابلوی سردر جواهر فروشی انداخت..دستور فرامرز خان را به خاطر داشت و اون هم یکی از برنامه های امروزش بود.. و به هیچ عنوان از حضور بنیامین جلوی جواهر فروشی تعجب نکرد........
از ماشینش پیاده شد و قفل ان را زد....بنیامین بعد از دقایقی از مغازه بیرون امد و سوار ماشینش شد..
آنیل که با فاصله ی زیادی از او ایستاده بود نگاهی اجمالی به اطرافش انداخت و به سمت جواهرفروشی راه افتاد ....
نادر مثل همیشه پشت میزش نشسته بود و تمام حواسش را به صفحه ی مانیتورش داده بود..از شنیدن صدای برخورد زنگوله ی اویز با لبه ی در، سرش را بلند کرد..
با دیدن آنیل لبخند بر لب از پشت میزش بلند شد و به طرفش رفت: به به..داش آنیل ..چه عجب کم پیدایی.......
با هم دست دادند و آنیل نگاهی کوتاه به اطرافش و جواهرات داخل ویترین انداخت: زیر سایه ت می گذرونیم..چه خبر؟......
نادر دستش را روی ویترین گذاشت و کمی به سمتش مایل شد: خبرا که پیش شماست..شنیدم میون بچه ها بودی ......
سرش را تکان داد: سفارشا حاضره؟......
نادر_ تا دونه ی اخرش..همین دیشب رسید دستم..الان می بری؟.....
- اره دستورش رسیده....
نادر گوشیش را در اورد و درحالی که متن اس ام اس را ارسال می کرد گفت: پس صبر کن بگم بچه ها بیارن..همون تعداد که خواستی ِ..استیل ِ خالص!....
آنیل خندید و با سر انگشتانش روی ویترین ضرب گرفت: قبولت داریم داداش..فرامرزخان سفارشتو کرده!......
نادر_ مخلصیم..بگو تیشرتا رو هم سفارش دادم به یکی از رفیقام..ادم مطمئنیه گفته ظرف 1 هفته می رسونه دستم..رسید خبرشو بهت میدم.....
- باشه فقط قبلش فرامرز و هم تو جریان بذار، یه وقت سه نشه مثل اون بار.....
نادر خندید: اوکی، حواسم هست!......



در قهوه ای رنگی که انتهای مغازه بود باز شد و پسری ریز نقش با موهایی بلند که با کش نازکی از پشت سر بسته بود بیرون امد..یک جعبه ی مشکی رنگ توی دستاش بود..
زیر گوش نادر پچ پچی کرد و نادر سرش را تکان داد..پسرک جعبه را به دستش داد و از همان در برگشت....
نادر_ اینم از سفارش شما..دقیق 200 تا گردنبند با همون پلاکایی که فرامرز خواسته بود..
آنیل در جعبه را برداشت و به داخلش نگاهی انداخت..سرش را تکان داد: خوبه..همونایی که سفارش دادم..کارت حرف نداره.........
و دستش را به طرف نادر دراز کرد..نادر با غروری خاص و همان لبخند روی لبانش دست آنیل را فشرد و سرش را تکان داد..
- خب دیگه داداش کاری نداری؟.......
نادر_ نه، فقط سلامم و به فرامرزخان برسون و بگو اونی که تیشرتا رو می فرسته حق زحمه شو یکجا می خواد..گفتم که در جریان باشی!..
- خیلی خب بهش میگم....کاری باری؟.....
نادر_ امشب بچه ها کرج برنامه دارن سفارش کردن تو هم باشی..پایه ای؟......
- نه امشب نیستم..تا چند روز سرم شلوغه نمی رسم ولی هفته ی دیگه فرامرز خان قراره میزبان باشه، بیا همه هستن!..
نادر_ حتما....می دونی که من سرم درد می کنه واسه اینجور کارا.....
آنیل خندید و چشمکی حواله ش کرد..دستش را به نشانه ی خداحافظی بلند کرد و از مغازه بیرون رفت..
مقصد بعدی خانه ی فرامرز خان بود..
یک عمارت بزرگ تو بالاترین نقطه از شهر..
فرامرز خان مردی مستبد و سخت گیر بود..اکثر خلافکارهای شهر او را می شناختند..کسی جرئت سرپیچی از دستوراتش را نداشت..در میان سینه چاکانش تنها چند نفر را بیش از دیگر افرادش قبول داشت که آنیل هم یکی از آنها بود..
آنیل امتحان خود را پس داده بود..هنوز هم که به گذشته فکر می کند مو به تنش سیخ می شد..
چه کارهایی که انجام نداد..چه زخم هایی که بر تن و روحش نزدند..تمامی آنها به کابوسی بدل شد که تا اخر عمر گریبانگیرش باشد..
رهایی از آن........بی فایده ست!.......
**********************************
« سوگل »

نسترن_ دِ دست بجنبون دیر شد..
دسته ی ساکمو با استرس بین انگشتام گرفته بودم و فشار می دادم: نسترن می ترسم..اگه بیدار بشن چی؟..
نسترن نچی کرد و گفت: بیا برو ساعت 1 نصفه شبه 2 ساعته که خوابیدن........
دستمو کشید و اروم و پاورچین از اتاق بیرون رفتیم..تا پشت در ورودی نفسمو حبس کرده بودم..دست و پام می لرزید..تا حالا از این کارا نکرده بودم..
اسم این کارمو چی بذارم؟.. فرار؟!.....
نه..
من فرار نمی کنم..فقط واسه یه مدت دارم میرم پیش عزیزجون..پدرم نخواست به حرفام گوش کنه..بدبخت شدن من رو به ابروش ترجیح داد..راهی جز این جلوی پام نذاشت..مجبورم..جای بدی که قرار نیست برم..میرم پیش عزیزجون.. تا یه مدت ابا از اسیاب بیافته و این 5 روزم تموم بشه!.........
نسترن خیلی آروم درو باز کرد..شالمو رو سرم محکم کردم..هردومون رفتیم بیرون و نسترن به همون ارومی درو بست..همین که پامو گذاشتم تو کوچه یه نفس راحت کشیدم..
تا سر کوچه یک نفس دویدیم..یه ماشین مشکی ِ مدل بالا سرکوچه ایستاده بود و از چراغای روشنش فهمیدم منتظر ِ ماست..
با تردید دست نسترن و گرفتم و کشیدمش....
نسترن_ چیه؟.....
با سر به همون ماشین اشاره کردم و گفتم: من باید با این ماشین برم؟..
نسترن_ اره خودشه..زود باش!..
-ا..اما..تو مطمئنی این تاکسیه؟..
نسترن هولم داد طرفش و گفت: اره بابا بیا برو کم لفتش بده.....
- اخه....این ماشین.......
نسترن_ رسیدی روستا بهم زنگ بزن با عزیزجون هماهنگ کردم......
هنوز نگام به ماشین بود..راننده شو نمی تونستم ببینم..
اروم سرمو تکون دادم: باشه!.......
با بغض صورتشو بوسیدم و زیر گوشش گفتم: خواهری مدیونتم..می دونم من که برم اونا دست از سرت بر نمی دارن و اذیتت می کنن..تو رو خدا منو ببخش.....
دستمو گرفت..صدای اونم می لرزید..انگار که بغض داشت: برو بشین سوگل نگران منم نباش..کی می خواد بفهمه که من کمکت کردم؟..فقط همیشه گوشیتو روشن بذار..یادت نره همون سیم کارتی رو بذار که امروز بهت دادم اینجوری بابا و بنیامین نمی تونن ردتو بگیرن..باشه؟.....
بغض داشتم..فقط سرمو تکون دادم..صورت همو بوسیدیم و در عقب و باز کردم و نشستم..اون موقع ِ شب هوا نسبتا خنک بود و تو ماشین با وجود بوی عطری که یهو تو صورتم خورد واقعا گرم و..خاص بود........
نسترن برام دست تکون داد و درو بست تا وقتی که راننده ماشین و روشن کنه و بخواد از پیچ کوچه رد بشه نگاهه من فقط به نسترن بود..هنوز داشت برام دست تکون می داد..
خدایا با این بغض تو گلوم چکار کنم که قصد جونمو کرده و داره خفه م می کنه؟.....
سرمو که چرخوندم طاقت نیاوردم..اشک خود به خود از چشمام جاری شد و نمی تونستم روی هق هق های ریزم کنترلی داشته باشم....
به صورتم دست کشیدم..راننده یه برگ دستمال کاغذی گرفت طرفم ولی هیچی نگفت..نگام کشیده شد سمتش..یه کلاهه لبه دار ِ سفید گذاشته بود رو سرش و نگاهش هم فقط به جاده بود..
صورتش معلوم نبود ولی از پشت سر که دیدمش چهارشونه بود..با یه تیشرت استین کوتاهه سفید که جذب عضله هاش شده بود..
نسترن چطور اعتماد کرد منو این موقع شب با این مرد جوون بفرسته تو جاده؟؟!!..برام عجیب بود..انقدر که هولم می داد سمت ماشین مهلت نمی داد حرف بزنم..از طرفی نصف شب بود و نمی شد تو کوچه راحت حرف زد!...
دستمال و از دستش گرفتم و زیر لب تشکر کردم..کلاهو از سرش برداشت و لا به لای موهاش دست کشید..ناخوداگاه و از روی ترس حرکاتشو زیر ذربین گذاشته بودم..آینه ی جلو رو، روی صورتم تنظیم کرد.... و اون موقع بود که تونستم چشماشو ببینم..چشمای عسلیش زیر نور ِ کم داخل ماشین می درخشیدند..نگاهش روی من بود..
ابروهاشو انداخت بالا و شیطنت وار گفت: سلام خانم ِ فراری..به جا اوردین؟........
از تعجب دهنم باز مونده بود..
-شـ .. شما.....!!!!!!...
و با لحن بامزه و ارومی گفت: راننده تاکسی ِ شمــا!........
خدای من..
گلوم خشک شده بود..نمی تونستم این کار نسترن رو درک کنم..
چه توجیهی براش داشت؟..
اصلا..اصلا آنیل اینجا چکار می کرد؟؟!!..............


ادامه دارد...

 


موضوعات مرتبط: رمان "ببار بارون" (Fereshteh27)

تاريخ : جمعه 1392/06/29 | 17:26 | نویسنده : آنــــاهیـــتــــا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.